X
تبلیغات
فرشته ها


فرشته ها

بگذار راه تو راه عشق باشد

اینایی که پست و می خونن،ولی نظر نمیدن
همونایی هستن كه تو مراسم ختم با کفگیر
حلوا می خورن ولی فاتحه نمی خونن!! 
 
شنبه یکم مهر 1391 | 8:53 | فرشته | |

میان بازوان در هم پیچیده ات، این زن، آخرین برفِ اسفند ماه است...

برفی زیبا ومغرور ،که شب های زیادی را بی خواب کرد...

اما، تنهاییش را با ماه، به تقسیم، ننشست...



طرز دوست داشتنت را دوست دارم...
نفس کشیدن در هوایت را دوست دارم...

جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 1:2 | فرشته | |

لب های مداد را

برگونه های کاغذ می سایم!

گیلاس های انگور وسیب لبخند می زنند...

قلبم مست می شود...

منِ من ِ همیشه تنها ،می خواهد در این بهار از خود بیرون بزند...

برود زیر پردۀ شب، کنارِ صورتِ ماه

آتشی بر پا کند وچَشم درچَشم ستاره ها

بوسه هایی به عشق بزند، بر لبان ابرهای باران زا... 


مداد ساییده می شود بر گونۀ پر التهابِ کاغذ:


ببار باران!

ببار تا چَشم های سیاه این زن وحشی

پشت گریۀ ماه، آرام بگیرد!

ببار ، به متن شب نویس هایم...

ببار ،تا این خط خطی ها خواندنی تر شوند...


جناب خدا؟! سر به سر ِ بی کسی هام نذار !وقتی دیگه کشف رازیم نمی تونه راضیم کنه...

یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 11:43 | فرشته | |

وقتی علامت سوال ها تعجب می کنندُ

علامت تعجب ها سوال!

وا می مانم از نوشتن ...

سر بر شانه لحظه ها می گذارمُ

شعرِ خیسِ چَشم هایت را ،گریه می کنم...
 

ببین! چگونه،

خواب های پریشانم را پر از طعم باران کرده ای....


جناب خدا ؟! بیا تو این سال جدید قلب و مغز خشک بعضی از ما آدمارو یکم خیس کن
انعطافم خوب چیزیه به خدا!!!
 

دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 15:24 | فرشته | |

بهار؟؟ من به پاییزِ پر ازخاطره عادت دارم...





سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 12:30 | فرشته | |

 

امیدوارم شبیه به ،مخملِ زیبای گل های سرخ

خیسِ آرزو بشید ...

خیسِ آسمون بشید...
.
.
.
.
تا جا داره جای اونا که نیستن خالی...


بهار مبارک...


بچه ها چند تا تصویر از اولین کارای یه عکاس آماتور
رو به عنوان عیدی براتون گذاشتم تو ادامه...


ادامه مطلب
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 16:48 | فرشته | |

دور شدن از پاییز و بارونای وحشیش همیشه برام خیلی تلخ بوده...
نه اون جور تلخ ِ جانکاه ِ مصيبت بارا !!نه
یه جور تلخ ِ تمام اندوهناکی که هيچ جوری حل نميشه
تو آدم رسوب می کنه
و با باریدن اولین بارون بهاری متلاطم میشه
سر باز می کنه ودلت و پر از غصه می کنه
از اون غصه های عصر جمعه ای که نمی دونی چته
بغض میکنی وزل می زنی به درو دیوار و حوصله خودت رو نداری
ازاون حسای لعنتی که بهار و پاییز و زمستون سرش نمی شه ورحم نداره
سن و سال و زمان و مکانم سرش نمیشه
طولانی و غمگین....
اونقدر طولانی که تهِ سرش مي رسه به جاده های سرد و بارون خورده ...
یه حسِ دلهره آور ، بد، تلخ، دوست داشتنی ، شیرین!!!
که تصويرش مي تونه با بالاترین وضوح ياد آدم بمونه
یاد آدم بمونه و هی داغونت کنه وداغونت کنه وداغونت کنه
و طوری این کارو با تبحر انجام بده
که قطره های بارون از تو رویاها
خیس و خالیت کنن...
.
.
.
.

آه!! چرا موهام خیسه؟
نگاه کن تو اتاقم بارون باریده...!


امشب وقتی یه پرتقال خونی و از عرض نصف کردم وخوب بهش نگاه کردم
کشف کردم که این جناب خدا عجب استعداد و ذوق وخلاقیتی داره
اصلا ژنش هنرمنده....

دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 | 21:50 | فرشته | |

کفش های دستم را وارونه به پا می کنم
و به واژه ها مجال ابتلا می دهم
شبیه یک وحشیِ آرام
که دستِ هیچ خیالی جرأت نمی کند از حوالی دلش عبور کند!
راهی شعر می شوم...

چشم می دوزم به آسمان بهار گونۀ این روزها
به پاییز فکرمی کنم...
و اینکه چگونه رفته‌ رفته ،
بدین‌سان
به چاه‌ِ ژرفِ گذشته خو کردُ
عاشقانه به دست های خیس باران بوسه زد...


واژه‌ها را بر می گردانم!
پشت ورویشان می کنم!
وبه دنبال حرفی ناب ،حروف الفبا را سرو ته می کنم ...

با کاغذی یائسه ومدادی عقیم!
گم می شوم ، درسیاهی چشمان مردی
که به گیسوی شب رنگم خیره مانده است ...

خیره مانده است و زیر لب زمزمه می کند:
وحشیِ آرام من ،دوستت دارم...

شعر هایم را با عشق می خواند...
می خندد و فریاد می زند که:
آه!!! چقدرنگاهت شبیه گل سرخ، زیباست! دیوانۀ کوچکِ من!

و اینجاست، آغاز عاشقانه ترین رخوت ها...
رخوت ...
لذت...

لذتی، به هیجان باریدنِ برف روی خط استوا...
رخوتی، شبیه انحنای زیبای چشمانش...
که مثل شرابِ دیرینه

نابست...
شیرینست...



جناب خداهای این دفعه سه تا بود نتونستم انتخاب کنم سه تاش و گذاشتم تو ادامه

 


ادامه مطلب
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 17:7 | فرشته | |

بچه ها مادر بزرگوار یکی ار دوستان محترممون تو بستر بیماری خوابیدن 

لطفا برای بهبودشون دعا کنید

جناب خدا ؟!خودت سلامتی و شادی و به خانواده این دوست گرامی هدیه کن

آمین

دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 18:30 | فرشته | |

خنده ای نامرئی بر لب می نشانم
و مست از درکِ حقیقتِ سیبِ سرخِ دستانت
از درون سمفونی سال ها
دستانِ مضطربم را در آغوش می کشم
.
.
.

تنم ...
بوي باران می گیرد!


چشمانم...
شبیه ماده اسبی وحشی بی تاب می شوند!


قلبم...
در دستان پیرمردی پنبه زن به تپش می افتد!


و نمی دانم!
گیسویم...
به جنون کدامین بید دچار می شود
که این چنین بی پروا به استقبال باد می رود


واژه هایم...
شبیه لذتِ قرارهای شبانۀ
آسمان و ماه
از دهان جيرجيرک ها به سکوتِ سنگینِ شب می ریزند


بارانِ عشق
باریدن می گیردُ
حس یک عبور ناب
از مردابِ چشم های سياهت،
در وجودم لانه می کند

من...
در تبِ بوسه های ارکیده و یاس
مست از درکِ یک حقیقت،
از درونِ سمفونی سال ها
ساقدوشِ لحظه های عبور می شوم...


گوش کن...
آبچليک چه زیبا مي خواند...


پیدا کردنِ یه عکسِ خوب برای نوشته هام همیشه یه اتفاقِ خوب تر بوده برام...

لیلای مجنون تشکر بابت این همه لطف و مهربونی


ادامه مطلب
دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 12:39 | فرشته | |

یک دیوانه درمراسم ختم!!!


ادامه مطلب
چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 8:50 | فرشته | |

زنی در یک روز زمستانیِ سرد
با چشمانی آبستن از بغض های در گلو مانده
انعکاس زیبای
آقای خورشید را در آب، به نظاره نشست  !

رفیقِ اشک آسمان شد
و مداد به دست گرفت...

.
.
.

بارانِ بنفشه ،باريدن خواهد گرفت
آنگاه که لابه لای مریم های به خواب رفته
و نگاه یاس های دل باخته
به هیجانِ خلوتِ شب بوها و اطلسی رخنه کنیم...


در شبی ساکت ،
نمناكیِ هوای دلم را مثل قشنگیِ
وزش باد به مزرعۀ بلال دریاب...
وتلاش کن برای درد بودن که
خسته ام از هر چه درمانست...


دلِ سر به زیر من
در شامگاه یک روز زمستانی...
در سوز وگداز عشقی آسمانی
کنار خط های عمیقِ ،لب های گندم وارت 
همان شکسته های زیبای نستعلیق...
عاشقانه ها خواهد سرود...


و من در این هیاهوی بی ازدحام،
چشم هایت را مثل بادهای وحشی
بر قابِ گل سرخ، خواهم آویخت...


و عاشقانه خواهم پرستید

سکوتِ بغضِ دلت را ...
که عین نگاهت...
بی محابا، زیباست...


دلم یک چیز دیگه ام می خواد که تو پست پایین ننوشتم
دلم میخواد دلم و که چند ساله هی هوس می کنه
آهنگای شاهین و پشت رل
و آهنگای فریدون فروغی و تو بارون
با صدای بلند گوش کنه رو
سر به نیست کنم...

شنبه سوم اسفند 1392 | 15:22 | فرشته | |

این دفعه می خوام هر چی دلم خواست و بیارم رو صفحه
دلم نمی خواد بشینم فکرکنم که چی بنویسم
این روزا دلم خیلی چیزا می خواد
دلم هوای ابری می خواد
دلم بارون می خواد
بارون پاییزی با عطر وبوی خاص...
دلم جاده می خواد
خیس ،سرد، ساکت ،طولانی ،
مثل هراز ،مثل چالوس اما، طولانی...

دلم جادۀ مه گرفتۀ جواهرده و می خواد
با نوازندگیه بی عیب ونقص برگ و باد و بارون
دلم تکیه دادن به درختای خیس جنگل و می خواد
دلم یه دیوونه می خواد
یه دیوونۀ هذیون گوی لال!
که فقط بشینه دستام و بگیره و زل بزنه تو چشمام

دلم خیلی چیزا می خواد
دلم میخواد مدادم و بردارم و
یه شعر خوب یا یه خط نوشتۀ ناب وقلم بزنم
اماهر چی ذهنم و زیرو رو می کنم
تا واژه های بکر ودست نخورده رو پیدا کنم فایده نداره
هر چه قدر حروف الفبا راسرو ته می کنم
نمی تونم بنویسم
کلمات لال شدن، کاغذا کر...
اما من دلم می خواد همین طوری ردیفشون کنم کنار هم
همین طوری کج وبی قافیه!!


پاییزهمیشه برام مثل ته دیگ بوده
بهترین جای غذا که زود تموم میشه اما همیشه خاطرش برات می مونه
همیشه فاصله بین مهر تا اسفند و زندگی کردم فاصله بین اسفند تا مهر مثلا زندگی...

پنجشنبه یکم اسفند 1392 | 15:11 | فرشته | |

بد نیست پشت نقابِ آدم خوبۀ قصه که به چهره زدیم

کمی هم از تهمت زدنا و افترا بستنا وحرف دراوردنا و ریاکاریامون کم کنیم

 بد نیست یکمم دنبال انسان بودن و پاک اندیشی
باشیم

بد نیست بعضی وقتا رو راست به چشمای آدم تو آینه نگاه کنیم

بد نیست ببینیم واقعا چی هستیم و ادعای چی داریم ...

اصولا ما نمی تونیم جلوی تفکراتِ مریضِ آدمای مریض تر و بگیرم
 
اما می تونیم بهشون بفهمونیم که ما:

اگه گناهم می کنیم به پاک بودن گناهمون ایمان داریم ...

پس لطفا هیس....



انقدر که بعضیا ادعای پاکی وبزرگی وخدایی دارن خوده خدای بنده خدا نداره...

چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 14:13 | فرشته | |

در ضمیر مندرسم

لابه لای خاطراتی کپک زده

در پسِ مغزی خسته ازهر بودن 

با افکاری مالیخولیایی

به سلامتیِ آسمانِ دیوانۀ این ،دلِ آواره،

با خدای خود!

شات هایی واقعی می نوشم...

فرشته،
پشتِ تمامِ خنده های مستانه اش
خسته است..

جناب خدا؟! من از خیر بهشتت گذشتم من وببر تو همون جهنم پرسوز و گدازت
اوضاع اونجا به حال وهوای
من نزدیک تره...
این روزا چقدر دلم یه شکم سیر گریه می خواد...

 

شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 23:13 | فرشته | |

خسته از استبداد این روزمرگی ها

با مدادی که نوکش وسط رویاها لنگ مانده

بر خط و خطوطی نانوشته تاب میخورم...


از چه بنویسم ؟

وقتی کلمات هم این روزها دستم را گاز می گیرند!

وقتی تنهایی هم تنهایم گذاشت!

وقتی من ماندم و پاییزی که دور ماند...

وقتی که چشمانِ سیاهم

ناجی آفتاب می شوند روی خط افق،
 تهِ بی کسی های دریا...

 دلم می گیرد!


دلم بهانه می گیرد!

برای همه حرف های دم نکشیده ای که روی دلم ماند و مُرد

برای تمام منظره هایی که از چشمانم عبور ندادم و لنز غریبه خورد!

برای تمام بادهای بی سرزمینی که به گیسویم نپیچاندمُ

گندمزار ،ناجوانمردانه ،به عشق بازی برد...

برای قاصدک هایی که در باغچۀ نگاهم ،کاشته نشده به باد داده شد!

برای تمام واژه هایی که کنار هم ردیف نکردمُ

به ردیف ،خوابیدن، رو به افق...


بیا...

بیا قدم بزنیم درشراب این گیسو ...

بیا مست شویم از این همه سیاهی...

بیا عاشقانه مهمان کن، دست های سردم را به گرمی نگاهت ...

بیا در نوردیم سکوت شب را ...

بیا ستاره استشمام کنیم ...

بیا باران را با عشق احساس کنیم...


بخند!

بخند، آسمانِ زیبای رویاهایم...

بخند، بگذار، غافل شوم، از هر چه غیر از توست...



جناب خدا ؟! روزی که به مقصد رسیدم، حتما از خاطرات راه برات می گم
می دونی که ماشاالله چقدر شیرین وشنیدنین ؟!!!!


یه پیشنهاد خوب

آهنگه " ساز عشق " با صدای جناب آقای حمید افسانه و دختر محترمشون

 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 8:49 | فرشته | |

احساسِ آوارۀ زمین ،در فضا

زمان را ،دچار شیزوفرنی کرده است!


ستاره ،بدونِ شازدۀ کوچک

سنگ می شود به مرور!

و این درمانِ دردِ بی درمانِ تنهاییست...


 
اشتیاقِ چشمانم به باران

یک حس مادر زادیست!!

که فقط ماه می داندُ رود...

فقط باد می داندُ

خاطری که، فرو رفته در رکود...



ای یادِ دلنشینِ پاییز ،در ذهن من!

چشمهای پر آبت را

پشتِ قابِ بخارگرفتۀ پلکهایم ،پنهان کن


بگذار در شبی سیاه که دلِ آفتاب می تپد

لبریز شوی از

عطر مست کنندۀ گیسویی سیاه

لبریز شوی از

طعمِ لبانِ سرخِ پاییز!



بگذار قبل از ایست قلبی گلدان

قبل از مرگ غنچه های شمعدانی

در گوشَت نجوا کنم


که سکوتِ شب، بهترین وقت است

برای بوسیدنِ خدا...

برای چای نوشیدن ،با فرشته ها ...

برای عشق بازی ،با صدای زَنجِره...

برای اعتراف به باختِ زندگی

در هیاهوی سکوتی کرکننده!!



جناب خدا؟؟! چرا کودک درون بعضی از ما آدما از همون بدو تولد فلج اطفال داشت ؟؟
چرا همیشه دماغ ارزوهاش آویزون بود چرا گذاشتی انقدر دنبال هیچی بگرده
تا بالاخره خودشم گم بشه؟ اون بیچاره وسط یه عالمه آرزو
و رویا وحرفای دم نکشیده خفه شد !!
جناب خدا ؟می شنوی چی میگم؟!
یا اون بالا سرت به آدم برفی ساختن وگوله بازی با فرشته هاگرمه ؟؟

( دست دلم ودل دستم فلج شدن نمی تونم ویرایشش کنم
همین طوری بکر ودست نخورده بمونه )

شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 11:32 | فرشته | |

هر چقدر هم ، کر شویم!
باز،خدا هست...


هر چقدر هم ،کور شویم!
چشم دل را،نمی توان بست...


مرد است ،از تبارِ ابرها !
شاید هم آسمان، کاج ها...


زن، از دلِ رنگ ها!
نجیب ،پاک، بی مَحابا...


در پسِ رخوتِ کشدارِ خمیازه ها !
هر دو تنها…
هر دو رها...


تمام عمر رو به دیوار ها...
با مغزی که خوابیده در خاک ها...


تمام شب به انتظار چشمک ستاره ها
زمین هم خسته از دل پاره پارۀ پروانه ها


آسمان غرق در،سیاه چاله ها!
تلخ خند خدا به ایمانِ انسان ها...
خروشِ خشمناکِ صاعقه بر دلِ نازکِ ابرها
نالۀ باران در پسِ اشک ها، آه ها


بد مستی باد با اقاقیا...
درست ، آنجا،پشت رویاها!


سقط یک غنچۀ نامشروع!!
در انتهای شرجیِ افکاری شرعی درباره خدا...


نبودِ آن همه بودها ...
تعصب زن ها...
غیرت مردها...

دیروزچند ساعتی نشستم تو ایستگاه مترو و مردم ونگاه کردم
یه وجه مشترک بین همه وجود داشت
انگار همه تو چشماشون یه بغض خفه شده قایم کرده بودن!!!
انگار دل همه یه شکم سیر گریه می خواست!!
اما هیچکس جرات نداشت به چشماش رو بده ...
شاید به جز من و دختر آدامس فروش چسبیده به بیلبورد
که نگاهش به زمین میخکوب شده بود
هیشکی ناله های قطارودراثردرد پا و ستون فقرات نشنید...


.باتشکر ازجناب آقای تباشیر که با کمک وهم فکریشون
باعث زنده شدن این نوشته خاک گرفته شدن.

یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 10:27 | فرشته | |

در یک روز سرد زمستانی...

با یک ولعِ زنانه!

دست های تو را به دست می کنم...

حوصلۀ سر رفته ام را

می گذارم گوشۀ جیبِ سوراخِ کتم!!

از خودم بیرون می آیم و ساکت قدم می زنم...

به صدای گذر باد از کوچه ها

گوش می سپارم...

در خیالم چشمان تو را

تاب می خورمُ...

تاب می خورمُ...

تاب می خورم...

و غرق در افکاری گرم و شرجی...

قندِ آب شده در چَشمانم را مزه مزه می کنم ...

برای آخرین بار!

به صدای عشق آلودِ

برگ های سرخُ زردُ نارنجی گوش می سپارم !

و با مهربانی

برای کلاغِ پیرِ روی چنار

بوسه ای پرتاب می کنم!

مست و پر غرور ،از یک رنگیِ

پرهای سیاهُ دل سپیدش!

به آسمان بوسه می زند...

و دنیای من
پر از لبخند می شود...

درست به همین سادگی!!


شما هم فکر می کنید امروزامون دارن تند تند فردا میشن و ما حس نمی کنیم؟؟
یا من دچار توهم شدم؟؟
همین الان اینجا بارون گرفت جای همتون خالی بوی مهر ماه راه افتاده
با اینکه بارونش دودی وگل آلوده اما بازم بوی عشق پیچیده تو هوا...

 

دوشنبه هفتم بهمن 1392 | 19:4 | فرشته | |

یعنی اگه این موجودات بی غیرت که به اسم فوتبالیست تو پرسپولیس بازی می کنن
با تیم نوزادان ۴ روزه گامبیا هم بازی کنن ۶ تا می خورن و حذف می شن

 

یکشنبه ششم بهمن 1392 | 23:40 | فرشته | |

هوس یه لیوان چایی داغ کردم

چایی بدون قند که طعم تلخ و گسشُ

با دست ودلبازی تموم می ریزه تو جونِ آدم!

هوس نفس کشیدن تو یه هوای بارونی وسرد...

از اون سگ سرماهای مرطوبی

که تا مغز استخونِ آدم تیر می کشه...

از همونا که باعث می شه تو اوجِ تلخی مست بشی!

از خیس شدن لذت ببری و اجازه بدی قطره های بارون

هرطورکه می خوان رو پوستت بوسه بزنن!!


تو اون سرمای خیالی چای می نوشم وبه طور واقعی به این فکرمی کنم که هروقت میام نت سریع به وبلاگایی سر می زنم که دوست دارم آپاشون وبخونم و کلمه به کلمه نوشته هاشون و زندگی کنم هیچ کدوم از آدمینارو ندیدم صداشون ونشنیدم وهیچ کدوم و به یک چای دوستانه تو یه بعدازظهر بارونی دعوت نکردم اما وقتی با یکی حرف می زنم و یاد چیزی میوفتم
میگم به قول یکی از دوستای بلاگرم .....
به این فکر می کنم که من چقدر دوستای پشت مانیتوری دارم که نگرانشون میشم و با حرفاشون زندگی می کنم با اخماشون اشک میریزم و وبا لبخنداشون می خندم
پشت چراغ قرمز نشستم و دارم این کلمات وتو مغزم مرتب می کنم واز صدای تلق تولوقِ بارونِ فرضی رو سقف ماشین لذت می برم شیشه رو می کشم پایین
چشمام ومی بندم تا صورتم خیس از قطرات عشقِ خیالی بشه ...
 صدای بوق ممتد... برو خانم از این سبزتر نمی شه ها!!!


جناب خدا ؟!شعر که منع شرعی حالیش نیست
پس چرا بعضی کلمه ها برا اینکه تن به کاغذ ندن
وسط شعر بدون هیچ تشریفاتی می میرن؟ نمی فهمم این خریته یا غیرت!!


((پروفایل بعضیارو که می خونم کل هیکلم شبیه یه علامت تعجب میشه
واقعا انقدر که ادعا می کنن هستن؟؟))

شنبه پنجم بهمن 1392 | 19:57 | فرشته | |

.
ادامه مطلب
شنبه پنجم بهمن 1392 | 15:39 | فرشته | |

آب شدنِ قند، در دلِ یک مرد!

زنی، با طعمِ یخ ....

چشمانی سیاه ...

دلی نازک ،همچو نخ....



خودکشی رنگ دانه های بیقرارِ لب!

برخوردِ خشن با سلول های پر ،زِ،تب!


لذتِ چشیدنِ ...

طعمِ تلخ، گس...

آغاز ِقصه ،همین و بس....




بارشِ برف ...

از سوراخِ فرضیِ سقف!

سگ سرما ...

سلول های مچاله، بدونِ حرف ....





سگ پرسه های دل...

در سیاهی شب.... 

بوسه به گونه های خیسِ ماه....

پشت ِابر...




گیسوی پریشان در باد ...

شلاق به دست...

انتقامی پر لذت... 

نگاهی آلوده !!

 به چشمانی سیاه، خمار ،مست...




تفکراتِ پوچ...

فاصلۀ بودن...نبودن...

یک نون !

بدون کنجد...

یک آتشه...

خمیر...

بدونِ جون....



بارانِ شور ....

آسمان و بوی بغض ....

چکه چکه اشک های اسیدیِ خدا ...



هواشناسیه احمق !

اصرار به ،آلودگیه هوا...



جناب خدا؟!
دیروز ازروی دیوار سد نگاهت کردم 
با این سن وسال و اون ارتفاع بازم زیبا بودی و پر ابهت و مرد....
کاش توام مارو میدیدی و ساعت هفت صبح یه روز تعطیل
که همه زمین وزمان وکائنات خوابیدن وهیچ کاری برای انجام دادن نداری
پنج دقیقه می نشستی کنارمون و به حرفامون گوش میدادی! به خدا به همینم راضییم !!

(ببخشید که این متن انقدرناموزون وبده)

پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 10:38 | فرشته | |

بچه که بودم...

فکر می کردم

آدما مثل یه اسب سرکش و وحشین

که اگه اراده کنه زمین و زیر پاهاش له می کنه و جلو میره

نوجوون که شدم...

تو تاکسی مردی و دیدم که اشک می ریخت!

اولین باری بود که می دیدم یه مرد داره گریه می کنه...

درحالی که داشتم به اشکای اون مرد فکر می کردم

رسیدم به جوونی...

به جریان زندگی و آدما دقیق شدم

فهمیدم اون که تو ذهنم جون گرفته

اسب نیست!!!

یه خرِ پیرِ که روش زین گذاشتن!

نمی دونم اون مرد تونست غرورش وپیدا کنه یا نه!

اما اشکاش به من فهموند که

یه مردِ بی غرور مثل یه خونه بدون دیوار می مونه!


جناب خدا ؟! پیره زن همون‌طور مچاله و معصوم نشسته گوشه‌ همون خونه
رو همون کاناپه، وسط همون بهار فقط جای مردش خالیه!!
اسمت وبه سادگیه دلش آویزون کرده !جای اسمت امنه! خاطرش و امن کن...

شنبه بیست و هشتم دی 1392 | 0:8 | فرشته | |

وای خدا عجب بازی مسخره و کسل کننده ای بود

جمعه بیست و هفتم دی 1392 | 16:23 | فرشته | |

www . night Skin . ir